در یکی از روزها خربزه‏ اى براى ارباب لقمان به هديه آوردند، ارباب در محضر لقمان نشست و آن خربزه را پاره كرد و قطعه قطعه نمود و به لقمان داد، لقمان آن قاچ‏هاى خربزه را از اربابش میگرفت و می خورد، و وانمود می كرد كه بسيار شيرين است و از روى ميل و اشتها 
می خورد.  
 
وقتى ارباب مشاهده كرد كه لقمان با علاقه می خورد، همه خربزه را كه به صورت ۱۸ قاچ نموده بود جز يک قاچ، به لقمان داد، و لقمان همه را خورد، و ارباب همان يک قاچ را براى خود نگه داشت.  
  
وقتى كه ارباب همان يك قاچ ته مانده خربزه را به دهان گذاشت، دريافت كه مثل زهر، تلخ است. از تلخى آن، زبانش آبله زد و گلويش سوخت و حالش به هم خورد.  
 
🔸چون بخورد از تلخيش آتش فروخت   هم زبان كرد آبله هم حلق سوخت  

 ساعتى بي‏خود شد از تلخى آن         بعد از آن گفتش كه اى جان و جهان    
نوش چون كردى تو چندين زهر را   لطف چون انگاشتى اين قهر را🔸  

 
 
ارباب به لقمان گفت: اين قاچ‏ هاى بسيار تلخ را چگونه خوردى؟ با اين كه همه تلخ بود، چرا از خوردن آن خوددارى نكردى، مى‏خواستى عذر و بهانه‏اى بياورى و اين قاچ‏هاى تلخ را نخورى؟!  
 
لقمان در پاسخ گفت: ماه‏ها و سال‏ها تو به من غذاهاى شيرين و گوارا و مطبوع داده‏اى، اينك كه يك بار تلخ شده آيا سزاوار است من آن را نخورم و به آن اعتراض كنم، و نمك خور و نمكدان شكن گردم، بلكه رسم حق‏شناسى و سپاسگزارى اقتضا كرد تا همان نيش‏ها را نوش بدانم و چهره در هم نگيرم.  
 
 
آرى:  
🔹از محبت تلخها شيرين شود   
  از محبت مس ها زرين شود    
 از محبت خارها گل می شود  
   وز محبت ديو حورى می شود    
 از محبت خارها گل می شود   
  وز محبت سركه‏ ها مُل می شود    
 از محبت سُقم‏ صحّت میشود   
 وز محبت قهر رحمت می شود🔹    

 
 

پس اى بنده خدا تو غرق نعمت‏هاى خداوند هستى، هرگاه در زندگى، مختصر تلخى ديدى ناشكرى نكن. 

[ ديوان مثنوى به خط

 ميرخانى، جلد 2، ص 143. ]


برچسب‌ها: حکایت

تاريخ : چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹ | | نویسنده : سرباز امام زمان( ان شاءالله) |